Free Web Hosting | free host | Free Web Space | BlueHost Review

 

 

 به سایت دخالت حداکثری  خوش آمدید

www.dekhalat.150m.com

dekhalat_7@yahoo.com

 

مقاله ها

 

جسارت اندیشیدن                              امان جليليان

" اندیشه " گاه با مفهوم تفکر و گاه با مضمون تعذیب مترادف است . وجهه اندیشندن انسان همواره به شکلی دردناک و راز آلود ، با زبان پیوند خورده است . اندیشه ، به عنوان نقطه ثقل تشکیک و واگذاردن " حق قضاوت " به انسان ، او را به مرکز رویارویی با واقعیت سوق می دهد .

زبان ، اما با کارکرد هزاران ساله اش ، همواره درگیر ساخت و تولید واژه ها بوده است تا با استیفای معنا از انتزاع ذهن ، بشر را یاری کند .

زبان محکوم ، برخلاف زبان حاکم که پیوسته در صدر بوده و قدر دیده ، در سایه تولیدات شفاهی و غیررسمی خود راه می سپارد . زبان مسلط به پشتوانه قدرت و انقیاد ، گفتمان حاکم را معمول و حق به جانب جلوه می دهد . این زبان با پشتوانه باز تولید افکار و ابزار حاکمیت ، امثال حکم و مدح بردگی ، تفکر عاصی و پرخاشگر را چنان عقوبت می دهد که برای همیشه در اعماق عقیم و سترونی اندیشه های ناگویا والکن و درمانده تر شود . زبان مسلط زمانی مهار می شود که با اندیشه و مفاهیم نوین و آوانگارد مواجه شود . به همین جهت اندیشه در محاوره گفتمانی ما با مخاطره و آسیب و روان رنجوری و گاه با دیوانگی و پریشانی گویی و ... معنا می یابد . « به اندیشیدن خطر مکن »

اندیشه تنها با ابزار زبان ، از انتزاع مخط سوژه به واقعیتی ملموس و عینی مبدل می شود . این دگر دیسی حاصل تقابلی دو سویه است .

پدیدار شناسان معتقدند تا مادامی که از این دو وجهه نگرفته ایم ، حقیقت در لفافه الفاظ و معانی باقی خواهد ماند . تنها با جدا شدن و نفی آن می توان به حقیقت نزدیکتر شد .

ادبیات پیشرو ، با دخالتی روایتگرایانه ، پیوسته در کار شکستن زمان و ایجاد تشکیک و تعلیق در آموخته های ماست .

شاید مهمترین دستاورد ادبیات زبان ، همین است که پیوسته آنچه پذیرفتنی است نفی می شود . همین نفی مدام ، نقطه اتکای وجه اندیشنده و تفکر انسان است .

در تکاپوی زبان و گذارش از روزمرگی به رستگاری ، سخن دانی و سخن سنجی و قواعد گفتاری گاه به سخره ، چنان حصار تنگی برای اندیشیدن می تند که بشر ناگزیر بوده تا با شوریدن و آشفته کردن جملات قصار و متونی که از مدتها پیش جریان بطئی زندگیش را در انقیاد سلطه در آورده ، برنظم زبان مالوف بیاشوبد .

سرآغاز آشوب زبانی در شعر ما به مستظادهای دوران مشروطه برمی گردد که با نسل ترجمه آثار پیشرو تداوم پیدا می کند . از این رو تقابل جریانهای متنوع فکری در تضاد با الگوهای کهن گفتمانی مهمترین دستاورد انقلاب مشروطیت در حوضه زبان و ادبیات به شمار می آید .

با توسعه مفاهیم و اندیشه ها است که دامنه ادبیات نیز تا دست یازیدن به زبان عامه و میل به غلبه حاشیه بر متن ، قوت می گیرد . پیکار ادبیات به هنجار و نا بهنجار ، نقطه تلافی دو شیوه متفاوت از جهان بینی فرا دست و فرودست است که بعدها حوضه آکادمیک ادبیات ایران را نیز متزلزل کرد . اولین بارقه های اندیشه در ادبیات از زبان تشکیل ، گروه " ربعه " و گروه " سبعه " شکل گرفت . میراثی که از هدایت و نیما شروع شد تا به شاملو و فروغ رسید .

مسعود فرزاد یکی از چهار نفر گروه " ربعه " در شماره 752 تا 754 مجله " سپید و سیاه " خاطراتش را چنین بازگو می کند .

آشنایی من با هدایت ، پس از مراجعت از انگلستان ، یعنی از نخستین سفری که برای تحصیل به انگلستان رفته بودم . شروع شد . فکر می کنم ، اواخر سال هزار و سیصد و نه بود . یعنی همان سالی که هدایت نیز به تازگی از پاریس برگشته بود ...

درست نمی دانم که در یکی از همین رفت و آمدها و یا در کافه بود که خیلی عادی بدون مقدمه با هدایت آشنا شدم . اسم آن کافه به درستی یاد ندارم ، فکر می کنم " رزنوار " بود و باز فکر می کنم که احتمالا این آشنایی از طریق " مینوی " شروع شد .

مینوی با " ب . ع " آشنایی مختصری داشت و هدایت نیز با ب . ع آشنا بود و باز شاید در یکی از همین گونه برخوردهای عادی ، به همین ترتیب با یکدیگر آشنا شدیم . اما بطور قاطع ، نحوه و چگونگی روز و لحظات آشنایی به دقت یادم نیست ... ! شاید به این دلیل که مقدمه و ترتیب خاصی نداشت ... و باز به این دلیل که مثل اکثر آشنایی ها ، بدون قرار و مدار قبلی صورت گرفته بود ... آنچه در این آشنایی مهم نبود ، قرار و مدارها و مقدمات آشنایی بود . و آنچه مهم بود ! پایه و مایه این آشنایی بود که در حال می توانست چهار جوان را بدون هیچ سابقه ای با یکدیگر نزدیک و محشور کند . زیرا ما چهار تا جوان بودیم با اندکی اختلاف سن . هر چهار تا فرنگ دیده و تحصیل کرده و بقول آن روزها زبان دان بودیم و مهمتر از همه تا حدی بیگانه با جا و مکان خودمان و راغب به اندیشه ها و افکار نو . و باز هم مهمتر از همه آنکه هر چهار نفر در زمینه ادبیات دست و پایی می زدیم .

گفتم هر چهار تا فرنگ دیده بودیم و هر چهارتا در تکاپوی نویسندگی و شعر و تحقیق و از این مسائل . من تازه از انگلستان آمده بودم و انگلیسی بلد بودم . شعر می گفتم و چیزهایی می نوشتم . ب . ع تازه از برلین برشته بود و زبان آلمانی می دانست و او هم ذوق و عطش نویسندگی داشت . هدایت هم تازه از پاریس آمده بود و بیش از همه ما در کار خودش مسلط بود . یعنی در آن موقع چند تا کتاب هم نوشته بود . اگر چه من پیش از آشنایی با او کتابهایش را نخوانده بودم . اما مجموعا در ترکیب این آشنایی با او کتابهایش را خوانده بودم . اما مجموعا در ترکیب این آشنایی و در همان مراحل اولیه آشنایی ، به اصطلاح از همه ما سر بود .

چهار نفر بودیم که من حیث المجموع ما یکی بود . کار مختصر اداری داشتیم . شب می رفتیم خانه هایمان و خارج از اداره و خانه و به خاطر علاقه مشترکی که به ادبیات ایران داشتیم دور هم جمع می شدیم و این اجتماع کوچک بدون اینکه رئیس و سرقومی داشته باشد به ارتباط خودش ادامه می داد .

تقریبا اختلاف سن چندانی هم نداشتیم . اختلاف بین من که جوانترین این گروه بودم و مجتبی مینوی که مسن ترین مان بود شاید بیش از چهار پنج سال نبود .

خیلی طبعی بود که می توانستیم اشکال اطلاعات همدیگر را تکمیل و قضاوت های همدیگر را تصحیح و تعدیل کنیم و این معاشرت بسیار آموزنده و جالب بود و شکی نیست که شمع این جمع و به عبارتی رهبر طبیعی ما چه از لحاظ فرهنگی و چه از لحاظ اخلاقی ، شخص " صادق هدایت " بود .

مسئله دیگر این بود که این معاشرت کمک کرد به همه ما که از آنچه می آموزیم و آن چیزهایی که پر می شویم ، آثاری نیز بیرون بدهیم و راه خودمان را بدرستی تشخیص بدهیم و کار یکدیگر را مورد تصحیح و تنفیذ قرار بدهیم .

مورد دیگر ، ترکیب جالب این گروه بود . هدایت فرانسه می دانست . ب . ع آلمانی می دانست . من انگلیسی می دانستم و مینوی عربی . با این کیفیت هر یک از این گروه در مجموع می توانست با اکثر رویدادها و حوادث ادبی جهانی آشنا باشد . مثلا : من از طریق هدایت می دانستم که آثار معتبر ادبیات معاصر فرانسه چه و چگونه هست و هدایت از طریق من به ادبیات انگلیسی و هر دوی ما از طریق مینوی به ادبیات عربی و کتابهای سنتی و آخوندی خودمان و دست آخر هر سه از طریق ب . ع به دنیای ادبیات و علوم پیشروی آلمانی .

با این کیفیت روشن است که ما چه چیزهایی می توانستیم از یکدیگر کسب کنیم و چه چیزهایی به یکدیگر بدهیم . چهارتا جوان بی پول بودیم که جایی نداشتیم برویم . سالن و تالار و دفتر و دستکهای خاصی نداشتیم که برویم و در آنجا نطق و خطا به ایراد کنیم و یا اوراق را زیرو رو بکنیم . این قدر بی پول بودیم که برای دیدن یکدیگر می رفتیم توی کافه " زنوار " و نفری یک چایی و یک بستنی می خوردیم و دومی را هم زورمان نمی رسید . تازه آن چایی و آن بستنی هم بهانه بود . بهانه اینکه بتوانیم همدیگر را بازگو کنمی . من از حافظ می گفتم . ب . ع از نوول . هدایت از فلان کتابش و مینوی درباره آثاری که دیده و خوانده بود .

شبی به اتفاق یکی از دوستان از حوالی چهار راه حسن آباد می گذشتیم و صحبت علی المعمول از کتاب و ادبیات و شعر و این حرفها در میان بود.

آن موقع ها ناشری فعال در تهران بود به نام آقای " محمد رمضانی " که اغلب کتاب فارسی را او چاپ می کرد و منتشر می نمود .

آن شب دوست من از قول آقای رمضانی گفت که ایشان معتقد هستند که در ایران هر چیز و هر مقاله ادبی و غیره نوشته می شود متعلق به یک تن از " سبعه " است . یعنی که هفت نفری هستند معروف که کار نوشتن و نشر مطالب ادبی را در انحصار خودشان قرار داده اند از قبیل : سعید فصیحی ، عباس اقبال ، رشید باسمی و غیره که ارشد اینها ملک الشعرای بهار است و در ایران هیچ مطلب ادبی چاپ نمی شود مگر انگشت یک تن از گروه سبعه در کار باشد !

من خندیدم و گفتم خوب ، آنها سبعه هستند . ما هم از امشب می شویم " رابعه " ... !

البته این یک شوخی " وغ وغ ساهاب " ی بود . تعمدا اربعه را " ربعه "

گفته بودم که وزن " سبعه " را داشته باشد و این ماجرا را پس از آن شب برای هدایت و دو نفر دیگر از دوستان همدم و مشترک تعریف کردم و همه خندیدیم و از آن شب این اسم ، یعنی " ربعه " ماندنی شد .

و اما این " ربعه " فرقهایی با " سبعه " داشت !

حضرات سبعه علی المعمولی هنوز سخت سرگرم ورق زدن کتب آخوندی ایران و نوشتن مطالب ثقیل با نثر ثقیل و پیچیده و منصنع بودند . هر کسی هرچیزی که می نوشت عجله داشت که از فهم مردم زمانش دور باشد . حتی عنوانهای مطالب شان نیز عنوانهای طولانی و دراز و عجیبی بود . همه با هم مسابقه داشتند که کتابشان دور از ذهن و فهم خوانندگان باشد . ما ، یعنی به اصطلاح گروه " ربعه " از جهاتی با این جماعت فرق داشتیم . چشم مان به ادبیات خارجی باز بود و مهمتر اینکه تحت هدایت " هدایت " به حقایق اصیل تری آشنا شده بودیم که همه تلاش ما این بود که سنتهای پیچیده و مجهور و غامض و در عین حال تو خالی زمان را شکسته و مفری به سوی ادبیات نوین باز کنیم .

هدایت رهبر دوست و خردمند ما بود . و با منطق علمی و خاص خودش مسائل را برای ما حلاجی می کرد بدون آنکه خواسته باشد ما را رهبری کند و یا خدای ناکرده چنین بنمایاند .

اگر چه ما جوانها را آنان ، یعنی همان گروه " سبعه " چندان به حساب نمی آوردند . اما ما حرفهایی داشتیم که دست کم تکلیف خودمان را با خودمان روشن کرده بودیم . توجه مان به ذهن مردم عادی ایران ، به قلب و احساسات مردم عادی ایران بود . و حتی به زبان و دردها و غصه های آنان ...

ما در تلاش رسیدن به این مقصود بودیم که مردم ایران چه می گویند  ، چه می خواهند ، چگونه قضاوت می کنند و زبان آنان چگونه است . و درست این همه آن چیزهایی بود که اگر گروه " سبعه " نمی خواستند .

هدایت بدون آنکه باشد " مکتب داری " بکند . این در را بروی ما گشود و برای نخستین بار خودش شخصا زحمت و دشواری حتی خطر این بدعت انسانی و بزرگ را تحمل کرد و ما نیز آگاهانه و حتی عاشقانه با افکار وی همداستان شدیم . آنچه را که شما در آغاز سوال به عنوان " هدف " مطرح کردید . هدف ما ، فقط همین بود . شکستن و دور ریختن عناصر مضر و کهنه و ایجاد راه های درست انسانی ، مطلوب ، با استفاده از آن مقدار از ادوات و افزار خوب گذشته به جهت یک تجدید نظر یا انقلاب ادبی و یا هر چه که اسمش را می گذارید ... !

در این گروه  ، یعنی گروهی که بعدها به اسم " ربعه " معروف شد ، نه رئیسی وجود داشت و نه مرئوسی ، نه مرامنامه ای و نه تشکیلاتی و حتی آنقدر ساده و کوچک و بی پیرایه بود که یک لحظه به فکر هیچکدام مان نرسید که مثلا راه بیفتیم و چهارتایی عکسی به عنوان یادگار بگیریم . چنانکه عکسی از چهارتایمان وجود ندارد . آنقدر که به دنبال معنی بودیم به دنبال تظاهر و از این کارها نبودیم . این وضعیت ربعه بود .

باید عرض کنم به دلیل آنکه سازمان یا تشکیلات و یا الزامات و این جور مسائل در میان نبود . هر یک بنا به ضرورت یا پیش آمدهایی از هم دور شدیم .

فکر می کنم اولین کسی که زودتر از همه دور شد و دور ماند " مینوی " بود و باز فکر می کنم که سال هزار و سیصد و پانزده بود ... به یقین نمی دانم ، تاریخ حرکت مینوی به سوی لندن به درستی یادم نیست . اما فکر می کنم ، اولین کسی که جسما از گروه " ربعه " خارج شد . مینوی بود . رفت لندن و ماندگار شد ...

هدایت هم مسافرتی به هندوستان کرد که این مسافرت در حدود یک سال طول کشید .

این بود ماجرای پایان عمر یک جمع . البته پایان جسمی یک جمع ، پایان دیدارهای مکرر و مداوم ...

 

 

                         **********

یاران ناشناخته ام

چون اختران سوخته

چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد

                            که گفتی

دیگر

     زمین 

          همیشه

                 شبی بی ستاره ماند

-        - - - - - - -- - - - -  --  - -- -- -- -- - -- - -- - - -- -  - -- - -

-   این سایت پذیرای آثار ادبی شماست . آثار خود را ترجیحا با مضامین " کار و عوامل آن " به ما ارسال کنید .

.....    ..... زبان گنجشکها در کارخانه می میرد

                                                              " فروغ "

                                                                                          اول صفحه