|
جسارت اندیشیدن
امان
جليليان
" اندیشه
" گاه با مفهوم تفکر و گاه با مضمون تعذیب مترادف است . وجهه
اندیشندن انسان همواره به شکلی دردناک و راز آلود ، با زبان
پیوند خورده است . اندیشه ، به عنوان نقطه ثقل تشکیک و
واگذاردن " حق قضاوت " به انسان ، او را به مرکز رویارویی با
واقعیت سوق می دهد .
زبان ،
اما با کارکرد هزاران ساله اش ، همواره درگیر ساخت و تولید
واژه ها بوده است تا با استیفای معنا از انتزاع ذهن ، بشر را
یاری کند .
زبان
محکوم ، برخلاف زبان حاکم که پیوسته در صدر بوده و قدر دیده ،
در سایه تولیدات شفاهی و غیررسمی خود راه می سپارد . زبان مسلط
به پشتوانه قدرت و انقیاد ، گفتمان حاکم را معمول و حق به جانب
جلوه می دهد . این زبان با پشتوانه باز تولید افکار و ابزار
حاکمیت ، امثال حکم و مدح بردگی ، تفکر عاصی و پرخاشگر را چنان
عقوبت می دهد که برای همیشه در اعماق عقیم و سترونی اندیشه های
ناگویا والکن و درمانده تر شود . زبان مسلط زمانی مهار می شود
که با اندیشه و مفاهیم نوین و آوانگارد مواجه شود . به همین
جهت اندیشه در محاوره گفتمانی ما با مخاطره و آسیب و روان
رنجوری و گاه با دیوانگی و پریشانی گویی و ... معنا می یابد .
« به اندیشیدن خطر مکن »
اندیشه
تنها با ابزار زبان ، از انتزاع مخط سوژه به واقعیتی ملموس و
عینی مبدل می شود . این دگر دیسی حاصل تقابلی دو سویه است .
پدیدار
شناسان معتقدند تا مادامی که از این دو وجهه نگرفته ایم ،
حقیقت در لفافه الفاظ و معانی باقی خواهد ماند . تنها با جدا
شدن و نفی آن می توان به حقیقت نزدیکتر شد .
ادبیات
پیشرو ، با دخالتی روایتگرایانه ، پیوسته در کار شکستن زمان و
ایجاد تشکیک و تعلیق در آموخته های ماست .
شاید
مهمترین دستاورد ادبیات زبان ، همین است که پیوسته آنچه
پذیرفتنی است نفی می شود . همین نفی مدام ، نقطه اتکای وجه
اندیشنده و تفکر انسان است .
در تکاپوی
زبان و گذارش از روزمرگی به رستگاری ، سخن دانی و سخن سنجی و
قواعد گفتاری گاه به سخره ، چنان حصار تنگی برای اندیشیدن می
تند که بشر ناگزیر بوده تا با شوریدن و آشفته کردن جملات قصار
و متونی که از مدتها پیش جریان بطئی زندگیش را در انقیاد سلطه
در آورده ، برنظم زبان مالوف بیاشوبد .
سرآغاز
آشوب زبانی در شعر ما به مستظادهای دوران مشروطه برمی گردد که
با نسل ترجمه آثار پیشرو تداوم پیدا می کند . از این رو تقابل
جریانهای متنوع فکری در تضاد با الگوهای کهن گفتمانی مهمترین
دستاورد انقلاب مشروطیت در حوضه زبان و ادبیات به شمار می آید
.
با توسعه
مفاهیم و اندیشه ها است که دامنه ادبیات نیز تا دست یازیدن به
زبان عامه و میل به غلبه حاشیه بر متن ، قوت می گیرد . پیکار
ادبیات به هنجار و نا بهنجار ، نقطه تلافی دو شیوه متفاوت از
جهان بینی فرا دست و فرودست است که بعدها حوضه آکادمیک ادبیات
ایران را نیز متزلزل کرد . اولین بارقه های اندیشه در ادبیات
از زبان تشکیل ، گروه " ربعه " و گروه " سبعه " شکل گرفت .
میراثی که از هدایت و نیما شروع شد تا به شاملو و فروغ رسید .
مسعود فرزاد یکی از چهار
نفر گروه " ربعه " در شماره 752 تا 754 مجله " سپید و سیاه "
خاطراتش را چنین بازگو می کند .
آشنایی من با هدایت ، پس از
مراجعت از انگلستان ، یعنی از نخستین سفری که برای تحصیل به
انگلستان رفته بودم . شروع شد . فکر می کنم ، اواخر سال هزار و
سیصد و نه بود . یعنی همان سالی که هدایت نیز به تازگی از
پاریس برگشته بود ...
درست نمی دانم که در یکی از
همین رفت و آمدها و یا در کافه بود که خیلی عادی بدون مقدمه با
هدایت آشنا شدم . اسم آن کافه به درستی یاد ندارم ، فکر می کنم
" رزنوار " بود و باز فکر می کنم که احتمالا این آشنایی از
طریق " مینوی " شروع شد .
مینوی با " ب . ع " آشنایی
مختصری داشت و هدایت نیز با ب . ع آشنا بود و باز شاید در یکی
از همین گونه برخوردهای عادی ، به همین ترتیب با یکدیگر آشنا
شدیم . اما بطور قاطع ، نحوه و چگونگی روز و لحظات آشنایی به
دقت یادم نیست ... ! شاید به این دلیل که مقدمه و ترتیب خاصی
نداشت ... و باز به این دلیل که مثل اکثر آشنایی ها ، بدون
قرار و مدار قبلی صورت گرفته بود ... آنچه در این آشنایی مهم
نبود ، قرار و مدارها و مقدمات آشنایی بود . و آنچه مهم بود !
پایه و مایه این آشنایی بود که در حال می توانست چهار جوان را
بدون هیچ سابقه ای با یکدیگر نزدیک و محشور کند . زیرا ما چهار
تا جوان بودیم با اندکی اختلاف سن . هر چهار تا فرنگ دیده و
تحصیل کرده و بقول آن روزها زبان دان بودیم و مهمتر از همه تا
حدی بیگانه با جا و مکان خودمان و راغب به اندیشه ها و افکار
نو . و باز هم مهمتر از همه آنکه هر چهار نفر در زمینه ادبیات
دست و پایی می زدیم .
گفتم هر چهار تا فرنگ دیده
بودیم و هر چهارتا در تکاپوی نویسندگی و شعر و تحقیق و از این
مسائل . من تازه از انگلستان آمده بودم و انگلیسی بلد بودم .
شعر می گفتم و چیزهایی می نوشتم . ب . ع تازه از برلین برشته
بود و زبان آلمانی می دانست و او هم ذوق و عطش نویسندگی داشت .
هدایت هم تازه از پاریس آمده بود و بیش از همه ما در کار خودش
مسلط بود . یعنی در آن موقع چند تا کتاب هم نوشته بود . اگر چه
من پیش از آشنایی با او کتابهایش را نخوانده بودم . اما مجموعا
در ترکیب این آشنایی با او کتابهایش را خوانده بودم . اما
مجموعا در ترکیب این آشنایی و در همان مراحل اولیه آشنایی ، به
اصطلاح از همه ما سر بود .
چهار نفر بودیم که من حیث
المجموع ما یکی بود . کار مختصر اداری داشتیم . شب می رفتیم
خانه هایمان و خارج از اداره و خانه و به خاطر علاقه مشترکی که
به ادبیات ایران داشتیم دور هم جمع می شدیم و این اجتماع کوچک
بدون اینکه رئیس و سرقومی داشته باشد به ارتباط خودش ادامه می
داد .
تقریبا اختلاف سن چندانی هم
نداشتیم . اختلاف بین من که جوانترین این گروه بودم و مجتبی
مینوی که مسن ترین مان بود شاید بیش از چهار پنج سال نبود .
خیلی طبعی بود که می
توانستیم اشکال اطلاعات همدیگر را تکمیل و قضاوت های همدیگر را
تصحیح و تعدیل کنیم و این معاشرت بسیار آموزنده و جالب بود و
شکی نیست که شمع این جمع و به عبارتی رهبر طبیعی ما چه از لحاظ
فرهنگی و چه از لحاظ اخلاقی ، شخص " صادق هدایت " بود .
مسئله دیگر این بود که این
معاشرت کمک کرد به همه ما که از آنچه می آموزیم و آن چیزهایی
که پر می شویم ، آثاری نیز بیرون بدهیم و راه خودمان را بدرستی
تشخیص بدهیم و کار یکدیگر را مورد تصحیح و تنفیذ قرار بدهیم .
مورد دیگر ، ترکیب جالب این
گروه بود . هدایت فرانسه می دانست . ب . ع آلمانی می دانست .
من انگلیسی می دانستم و مینوی عربی . با این کیفیت هر یک از
این گروه در مجموع می توانست با اکثر رویدادها و حوادث ادبی
جهانی آشنا باشد . مثلا : من از طریق هدایت می دانستم که آثار
معتبر ادبیات معاصر فرانسه چه و چگونه هست و هدایت از طریق من
به ادبیات انگلیسی و هر دوی ما از طریق مینوی به ادبیات عربی و
کتابهای سنتی و آخوندی خودمان و دست آخر هر سه از طریق ب . ع
به دنیای ادبیات و علوم پیشروی آلمانی .
با این کیفیت روشن است که
ما چه چیزهایی می توانستیم از یکدیگر کسب کنیم و چه چیزهایی به
یکدیگر بدهیم . چهارتا جوان بی پول بودیم که جایی نداشتیم
برویم . سالن و تالار و دفتر و دستکهای خاصی نداشتیم که برویم
و در آنجا نطق و خطا به ایراد کنیم و یا اوراق را زیرو رو
بکنیم . این قدر بی پول بودیم که برای دیدن یکدیگر می رفتیم
توی کافه " زنوار " و نفری یک چایی و یک بستنی می خوردیم و
دومی را هم زورمان نمی رسید . تازه آن چایی و آن بستنی هم
بهانه بود . بهانه اینکه بتوانیم همدیگر را بازگو کنمی . من از
حافظ می گفتم . ب . ع از نوول . هدایت از فلان کتابش و مینوی
درباره آثاری که دیده و خوانده بود .
شبی به اتفاق یکی از دوستان
از حوالی چهار راه حسن آباد می گذشتیم و صحبت علی المعمول از
کتاب و ادبیات و شعر و این حرفها در میان بود.
آن موقع ها ناشری فعال در
تهران بود به نام آقای " محمد رمضانی " که اغلب کتاب فارسی را
او چاپ می کرد و منتشر می نمود .
آن شب دوست من از قول آقای
رمضانی گفت که ایشان معتقد هستند که در ایران هر چیز و هر
مقاله ادبی و غیره نوشته می شود متعلق به یک تن از " سبعه "
است . یعنی که هفت نفری هستند معروف که کار نوشتن و نشر مطالب
ادبی را در انحصار خودشان قرار داده اند از قبیل : سعید فصیحی
، عباس اقبال ، رشید باسمی و غیره که ارشد اینها ملک الشعرای
بهار است و در ایران هیچ مطلب ادبی چاپ نمی شود مگر انگشت یک
تن از گروه سبعه در کار باشد !
من خندیدم و گفتم خوب ،
آنها سبعه هستند . ما هم از امشب می شویم " رابعه " ... !
البته این یک شوخی " وغ وغ
ساهاب " ی بود . تعمدا اربعه را " ربعه "
گفته بودم که وزن " سبعه "
را داشته باشد و این ماجرا را پس از آن شب برای هدایت و دو نفر
دیگر از دوستان همدم و مشترک تعریف کردم و همه خندیدیم و از آن
شب این اسم ، یعنی " ربعه " ماندنی شد .
و اما این " ربعه " فرقهایی
با " سبعه " داشت !
حضرات سبعه علی المعمولی
هنوز سخت سرگرم ورق زدن کتب آخوندی ایران و نوشتن مطالب ثقیل
با نثر ثقیل و پیچیده و منصنع بودند . هر کسی هرچیزی که می
نوشت عجله داشت که از فهم مردم زمانش دور باشد . حتی عنوانهای
مطالب شان نیز عنوانهای طولانی و دراز و عجیبی بود . همه با هم
مسابقه داشتند که کتابشان دور از ذهن و فهم خوانندگان باشد .
ما ، یعنی به اصطلاح گروه " ربعه " از جهاتی با این جماعت فرق
داشتیم . چشم مان به ادبیات خارجی باز بود و مهمتر اینکه تحت
هدایت " هدایت " به حقایق اصیل تری آشنا شده بودیم که همه تلاش
ما این بود که سنتهای پیچیده و مجهور و غامض و در عین حال تو
خالی زمان را شکسته و مفری به سوی ادبیات نوین باز کنیم .
هدایت رهبر دوست و خردمند
ما بود . و با منطق علمی و خاص خودش مسائل را برای ما حلاجی می
کرد بدون آنکه خواسته باشد ما را رهبری کند و یا خدای ناکرده
چنین بنمایاند .
اگر چه ما جوانها را آنان ،
یعنی همان گروه " سبعه " چندان به حساب نمی آوردند . اما ما
حرفهایی داشتیم که دست کم تکلیف خودمان را با خودمان روشن کرده
بودیم . توجه مان به ذهن مردم عادی ایران ، به قلب و احساسات
مردم عادی ایران بود . و حتی به زبان و دردها و غصه های آنان
...
ما در تلاش رسیدن به این
مقصود بودیم که مردم ایران چه می گویند ، چه می خواهند ،
چگونه قضاوت می کنند و زبان آنان چگونه است . و درست این همه
آن چیزهایی بود که اگر گروه " سبعه " نمی خواستند .
هدایت بدون آنکه باشد "
مکتب داری " بکند . این در را بروی ما گشود و برای نخستین بار
خودش شخصا زحمت و دشواری حتی خطر این بدعت انسانی و بزرگ را
تحمل کرد و ما نیز آگاهانه و حتی عاشقانه با افکار وی همداستان
شدیم . آنچه را که شما در آغاز سوال به عنوان " هدف " مطرح
کردید . هدف ما ، فقط همین بود . شکستن و دور ریختن عناصر مضر
و کهنه و ایجاد راه های درست انسانی ، مطلوب ، با استفاده از
آن مقدار از ادوات و افزار خوب گذشته به جهت یک تجدید نظر یا
انقلاب ادبی و یا هر چه که اسمش را می گذارید ... !
در این گروه ، یعنی گروهی
که بعدها به اسم " ربعه " معروف شد ، نه رئیسی وجود داشت و نه
مرئوسی ، نه مرامنامه ای و نه تشکیلاتی و حتی آنقدر ساده و
کوچک و بی پیرایه بود که یک لحظه به فکر هیچکدام مان نرسید که
مثلا راه بیفتیم و چهارتایی عکسی به عنوان یادگار بگیریم .
چنانکه عکسی از چهارتایمان وجود ندارد . آنقدر که به دنبال
معنی بودیم به دنبال تظاهر و از این کارها نبودیم . این وضعیت
ربعه بود .
باید عرض کنم به دلیل آنکه
سازمان یا تشکیلات و یا الزامات و این جور مسائل در میان نبود
. هر یک بنا به ضرورت یا پیش آمدهایی از هم دور شدیم .
فکر می کنم اولین کسی که
زودتر از همه دور شد و دور ماند " مینوی " بود و باز فکر می
کنم که سال هزار و سیصد و پانزده بود ... به یقین نمی دانم ،
تاریخ حرکت مینوی به سوی لندن به درستی یادم نیست . اما فکر می
کنم ، اولین کسی که جسما از گروه " ربعه " خارج شد . مینوی بود
. رفت لندن و ماندگار شد ...
هدایت هم مسافرتی به
هندوستان کرد که این مسافرت در حدود یک سال طول کشید .
این بود ماجرای پایان عمر
یک جمع . البته پایان جسمی یک جمع ، پایان دیدارهای مکرر و
مداوم
...
**********
یاران
ناشناخته ام
چون
اختران سوخته
چندان به
خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر
زمین
همیشه
شبی بی ستاره ماند
-
- - - - - - -- - - - - -- - -- -- -- -- - -- -
-- - - -- - - -- - -
-
این سایت پذیرای آثار ادبی شماست . آثار خود را
ترجیحا با مضامین " کار و عوامل آن " به ما ارسال کنید .
..... ..... زبان گنجشکها در کارخانه می میرد
"
فروغ " |